خرید بک لینک

در هوایت بیقرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان میخواستند

جان و دل را میسپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

میزنی تو زخمه و بر میرود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

میکشم مستانه بارت بیخبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت، روزهام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد

روز و شب را میشمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب


برچسبها: مولانا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ساعت 18:42 توسط rohi |

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی