نهاد دست به پیشانی ام که تب داری گرفت نبض مرا باز هم که بیماری! نگاه کرد به حالم، نگاه کرد به می به گریه گفتمش آری، طبیب من! آری! نگفت قصه و خمیازه را به آه آمیخت که دردِ عشق نداری، اگر چه بیماری سکوت کرد! چه خوب است رفتنی باشم سفر بخیر اگر راه توشه ای داری به خنده گفت که از جان من چه می خواهی؟ گریستم که تو عاشق کش دل آزاری نقاب از رخ فریاد ناگهان برداشت که سُست عهد! مرا مثل خود نپنداری تو را هزار هوس، سر دوانده
برچسب:
نویسنده: بردیا طباطبایی