خرید بک لینک

نهاد دست به پیشانی ام که تب داری‏ ‏‏گرفت نبض مرا باز هم که بیماری!‏ ‏‏نگاه کرد به حالم، نگاه کرد به می‏ ‏‏به گریه گفتمش آری، طبیب من! آری!‏ ‏‏نگفت قصه و خمیازه را به آه آمیخت‏ ‏‏که دردِ عشق نداری، اگر چه بیماری‏ ‏‏ ‎ سکوت کرد! چه خوب است رفتنی باشم‏ ‏‏سفر بخیر اگر راه توشه ای داری‏ ‏‏به خنده گفت که از جان من چه می خواهی؟‏ ‏‏گریستم که تو عاشق کش دل آزاری‏ ‏‏نقاب از رخ فریاد ناگهان برداشت‏ ‏‏که سُست عهد! مرا مثل خود نپنداری‏ ‏‏تو را هزار هوس، سر‏ ‎ ‎ ‏دوانده

برچسب: نویسنده: بردیا طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 6:25

صفحه بندی