روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:33
[unable to retrieve full-text content]
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم «عشق» اما خبر از گوشة محراب گرفت نتوانستxa0 فـــرامــــوشxa0 کند xa0مستــــیxa0 را هر که از دست تو یک قطره میِ ناب...
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند « صبح » تو را « ابرهای تار » تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل! گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و
با چه رویی دارد این شمشیر میآید فرود
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
می روی با فرق خونین پیش بازوی کبودشهر بی زهرا که مولا! قابل ماندن نبود با وضو آمد به قصد لیله الفرقت، علی!ابن ملجم در شب احیاء چه قرآنی گشود مسجد کوفه کجا، پشت در کوچه کجاضربت کاری که خوردی، یا علی! آن ضربه بود دور محرابت نمیبیند ملائک را مگر؟با چه رویی دارد این شمشیر میآید فرود ساقیا در سجده هم
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
ما را کبوترانه وفادار کرده است آزاد کرده است و گرفتار کرده است بامت بلند باد که دلتنگیت مراxa0 از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است تنها گناه ما طمع بخشش تو بود ما را کرامت تو گنه کار کرده است چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر قربان آن
بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد xa0 آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد xa0xa0 معشوق تو عاشق شد، شيخ تو مريد آمد xa0 شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد شد سنگ و xa0گهر آمد، شد قفل و کليد آمد xa0 جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد x...
کتاب کهنهای هستم پر از اندوه،
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 12:25
دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم xa0 دوباره عطر گیسویت، چقدر امشب پریشانمxa0 کنارت چای مینوشم به قدر یک غزل خواندن بهقدری که نفس تازه کنم، خیلی نمیمانم xa0کتاب کهنهای هستم پر از اندوه، یا شاید درختی خسته در اعماق جنگلهای گیلانم رها، بیشیله پیله، روستایی، سادة ساده xa0 دوبیتیهای باباطاهرم، عریان ع...