کتاب کهنه‌ای هستم پر از اندوه،

ساخت وبلاگ

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم  

دوباره عطر گیسویت، چقدر امشب پریشانم 

کنارت چای می‌نوشم به قدر یک غزل خواندن

به‌قدری که نفس تازه کنم، خیلی نمی‌مانم

 کتاب کهنه‌ای هستم پر از اندوه، یا شاید

درختی خسته در اعماق جنگل‌های گیلانم

رها، بی‌شیله پیله، روستایی، سادة ساده  

دوبیتی‌های باباطاهرم، عریان عریانم

شبی می‌خواستم شعری بگویم، ناگهان در باد

صدای حملة چنگیز خان آمد. نمی‌دانم -  

چه شد اما زمین خوردم، میان خاک و خون؛ دیدم

در آتش خانه‌ام می‌سوخت، گفتم: آه... دیوانم...

 فراوان داغ دیدن‌ها، به مسلخ سربریدن‌ها

حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم 

شمال و درد کوچک‌خان، جنوب و زخم دلواری

به سینه داغ‌دار کشتة حمام کاشانم 

سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم

پر از «عباس بابایی» پر از «عباس دورانم»

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

تو را لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را

منم من، روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان رضا باشد ابایی نیست می‌گویم

که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم

همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم

قبولم کن من آداب زیارت را نمی‌دانم

حمیدرضا برقعی


برچسب‌ها: حمیدرضا برقعی...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : شنبه 10 تير 1396 ساعت: 12:25

close
تبلیغات در اینترنت